تو ای پری کجائی ؟   

نام ترانه : تو ای پری کجایی

شعر : هوشنگ ابتهاج (سایه)

آهنگ‌ساز : همایون خرم

خواننده : حسین قوامی

 

شبی که آوایِ نیِ تو شنیدم
                                چو آهوی تشنه پیِ تو دویـدم
دوان دوان تا لبِ چشمه رسیدم
                               نشانه ای از نی و نغمه ندیدم

              تو ای پری کجایی؟
                                   که رخ نمی نمایی
              از آن بهشت پنهان
                                    دری نمی گشـایی

من همه جا، پی ِ تو گشته ام
                                از مَه و مِهر، نشان گرفته ام
بوی تو را، زِ گُل شنیده ام
                                 دامنِ گــــــل، از آن گرفته ام

              تو ای پری کجایی؟
                                   که رخ نمی نمایی
              از آن بهشت پنهان
                                    دری نمی گشایی

دلِ من، سرگشته ی توست
            نفســم؛ آغشته ی توست
                  به باغِ رویاها، چو گُلت بویم
                              در آب و آئینه، چو مَهت جویم
                  تو ای پری کجـــــــایی

در این شبِ یلدا، ز پی ات پویم
                           به خواب و بیداری، سخنت گویم
                   تو ای پری کجـــــــایی

مَـــــه و ستاره دردِ من می دانند
                            که همچو من پیِ تو سرگردانند
شبــــی کنارِ چشمــه پیدا شـــــو
                             میانِ اشــکِ من چو گل وا شو

                تو ای پری کجایی؟
                                     که رخ نمی نمایی
                از آن بهشت پنهان
                                      دری نمی گشایی

 

خداحافظ همین حالا

لینک
جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳٩۱ - مازنی پاپلی

   جمعه   

ترانه سرا : شهیار قنبری

آهنگساز و تنظیم کننده : اسفندیار منفرد زاده


خواننده : فرهاد مهرداد

نام آلبوم و ترانه : جمعه

**********************************
**************************

توی قاب خیس این پنجره‌ها
عکسی از جمعۀ غمگین می‌بینم،
چه سیاهه به تنش رخت عزا!
تو چشاش ابرای سنگین می‌بینم.

داره از ابر سیاه خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!

نفسم در نمی‌آد، جمعه‌ها سر نمی‌آد!
کاش می‌بستم چشامو، این ازم بر نمی‌آد!

داره از ابر سیاه خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!

عمر جمعه به هزار سال می‌رسه،
جمعه‌ها غم دیگه بی‌داد می‌کنه،
آدم از دست خودش خسته می‌شه،
با لبای بسته فریاد می‌کنه:

داره از ابر سیاه خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!

جمعه وقت رفتنه, موسم دل‌کندنه،
خنجر از پشت می‌زنه, اون که همراه منه!

داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!

 

                                            خداحافظ همین حالا

 

لینک
پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳٩۱ - مازنی پاپلی

   یلدای بی تو ؟ ای وای بر من !   

یلدا هم رسید اما، بی تو چون سر کنم این شب طولانی را ؟

بپیسه آسمونه مونه مه دل
کاشم بزوئه نون مونه مه دل
سوایی تا نماشون برمه کنه
غریبه آدمونه مونه مه دل

bapisseh asemonneh monneh me del

Kashem bazoeh nonneh monneh me del

Sevaei ta nemashon bermeh kenneh

Gharibeh ademonneh monneh me del

دلم شبیه آسمان پوسیده است

دلم شبیه نان کپک زده است

از صبح تا غروب گریه می کند

دلم شبیه آدمهای غریب است.

 

                                          خداحافظ همین حالا

 


لینک
پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳٩۱ - مازنی پاپلی

   و پدر به سوی حق پر کشید و رفت   

 

شه یاد ایوون سر ، بشتی ، بوردی

شه درد مه دله ور ، بشتی ، بوردی

 

دونسی دیببوم ، نشتمه بوری

غریبه جا ، مر سر بشتی ، بوردی

 

She yaddeh eyvone sar beshti bordi   

She dardeh me deleh var beshti bordi

 

Donessi daybebom neshtemeh bori     

Gharibeh ja mere sar beshti bordi

یاد ( و خاطره ) خودت را در سر ایوان جا گذاشتی و رفتی

درد ( درد دوری و نبودن ) خودت را در دل من جا گذاشتی و رفتی

می دانستی اگر باشم نمی گذارم بروی

مرا در غریبی تنها گذاشتی و خودت رفتی

****************************************

پ.ن 1 : و به همین سادگی ، پدر مرا تنها گذاشت و خود به سوی معبود شتافت.

 

   

خداحافظ همین حالا

لینک
چهارشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳٩۱ - مازنی پاپلی

   یک معما از آلبرت انیشتین   

این هم یک معما از آلبرت انیشتین که در نوع خود نادر است!

این هم یک معما از آلبرت انیشتین که در نوع خود نادر است!

گفتنی است آلبرت انیشتین این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت.
به گفته وی تنها 2 درصد از مردم جهان می توانند این معما را حل کنند
و 98 درصد بقیه از عهده ی حل این مسئله بر نمی آیند. اگر شما خود را جزو همان 2 درصد افراد باهوش دنیا میدانید، پس این گوی و این میدان!

با پاسخ به این مسئله هوش خود را آزمایش کنید و ببینید در میان افراد باهوش دنیا قرار دارید یا خیر
.

توضیح اینکه هیچگونه کلک و حقه ای در معما وجود ندارد و تنها منطق محض میتواند شما را به جواب برساند
.

مسئله:
در خیابانی 5 خانه در 5 رنگ متفاوت وجود دارد
.
در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت زندگی میکند
.
این 5
صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت مینوشند، سیگار متفاوت میکشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری میکنند.

جزئیات مسئله
:
مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی میکند
.
مرد سوئدی، یک سگ دارد
.
مرد دانمارکی چای می نوشد
.
خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه ی سفید قرار دارد
.
صاحب خانه سبز قهوه می نوشد
.
شخصی که سیگار
Pall Mall می کشد، پرنده پرورش می دهد.
صاحب خانه زرد سیگار
Dunhill می کشد.
مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد
.
مرد نروژی در اولین خانه زندگی میکند
.
مردی که سیگار
Blends می کشد، در کنار مردی که گربه نگه میدارد زندگی میکند.
مردی که اسب نگهداری میکند، کنار مردی که سیگار Dunhill میکشد زندگی میکند
.
مردی که سیگار
Blue Master می کشد، آبجو می نوشد.
مرد آلمانی سیگار
Prince می کشد.
مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند
.
مردی که سیگار
Blends می کشد، همسایه ای دارد که آب می نوشد.
سوال
:
کدام یک در خانه خود ماهی نگهداری میکند؟

 

****************************************

پ.ن 1 : خدائیش معمای خوبیه ، سر کاری نیست .

 پ.ن 2 : اگه حل کردین بگین ماهی توی خونه چندمه ؟ رنگ خونه چیه ؟ صاحبخونه چه ملیتی داره ؟ و سیگار و نوشیدنی مطلوب صاحبخونه چیه ؟

 

   

 

   

خداحافظ همین حالا

 

لینک
شنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٩ - مازنی پاپلی

   قرار   

نه این قرارمون نبود

تو بی‌خبری بری

من خسته شم که تو

بی‌همسفر بری

نه این قرارمون نبود

من رنگ شب بشم

تو سرسپرده شی

من جون به لب بشم

باور نمی کنم

این تو خوده تویی

این تو که از خودش

بی‌خود شده تویی

باور نمی‌کنم

عشقه منی هنوز

گاهی به قلب من

سر می‌زنی هنوز

  

   

خداحافظ همین حالا

   

لینک
پنجشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٩ - مازنی پاپلی

   طاعات و عبادات قبول حاجی ؟   

حاجی تلف نشی تو این ماه رمضونی یه وقت !

 سه روزه که مهمونی و قراره امشب بری ، البته اگه تمدید نکنی این مهمون ناخوندگیتو .

   ساعت هفت عصر صاحبخونه از سر کارش میاد یه سری وسیله برای خونه گرفته ، دست از کیک و چائی خوردنت می کشی و وقتی خانم خونه داره اون وسیله ها رو تو آشپزخونه جابجا می کنه ، تو بازرسیشون می کنی ، چشمت به ماست می افته ، میگی برام یه کاسه ماست بریز .

   کاسه رو ور میداری و میای وسط هال جلوی تلویزیون ، با اینکه برات قاشق گذاشتن تو ماست رو سر می کشی . در همین حین چشمت به بچه خونه میافته که داره بسته های چیپس و پفکشو باز می کنه . رو به اون می کنی و میگی به من نمی دی . بچه هم با روئی باز میاد کنارت و چیپس و پفکشو بهت می ده چند تائی خودش ور میداره و میره دنبال ماشین بازی خودش . تو هم مشغول میشی به خوردن چیپس و پفک و ماست . چند لحظه بعد بچه بر میگرده و بسته های خالی رو می بینه ، یه کم غر غر می کنه اما زود با یه شکلات ساکت میشه .

   سیگاری ور میداری و در حالیکه بچه کنار تو در حال بازی کردنه همونجا شروع می کنی به سیگار کشیدن .

   داره نزدیک افطار میشه سفره رو خانم خونه پهن می کنه و خرما ، چائی ، سوپ ، پنیر ، حلوا و ... میزاره سر سفره و بهت میگه عموجون بفرما بشین ما الان نماز می خونیم میائیم ، تو میری سر سفره و مشغول میشی ، صاحبخونه و زنش در حال نماز خوندن هستن .

   پس از افطارت (!) میری نماز بخونی ، تو آشپزخونه وضو میگیری چون راحت تره و دم دست تر ، بعد میری جلوی آئینه و با برس مرد خونه موهای سرتو شونه میکنی و بعد شروع می کنی نشسته نماز خوندن ( چون یه کم کمرت درد میکنه ) با صدای بلند و تقریبا جعفر طیاری تمومش می کنی . بر خلاف همه که روی مبل نشستن ، دستور میدی دو تا بالش برات بیارن و کنترل تلویزیون رو ور میداری و دقیقا جلوی تلویزیون دراز میکشی و این کانال اون کانال می کنی تا خلاصه راضی می شی سریال ماه رمضونی کانال 3 رو نگاه کنی اونهم با صدای بلند . در همین حال میگی برات چائی بیارن ، خانم خونه چائی میاره . میگی خرما بیارین من قند دارم . بعد سیگار میکشی .

   سریال اول که تموم میشه همین کانال فوتبال داره که هنوز شروع نشده. خانم خونه میگه : عموجون بزن کانال 2 سریال داره ، می زنی کانال 2 سریال داره شروع میشه اما باز می زنی 3 و میگی امشب سریال بی سریال فوتبال داره . همه از حجب و حیاشون ساکت میشن .

   وسط فوتبال میگی خربزه ای ، هندونه ای چیزی ندارین . چون خانم خونه توی آشپزخونه داره برات شام درست میکنه ،  مرد خونه پا میشه میره یه هندونه می بره و توی یه بشقاب ( میدونه پیش دستی جوابگوی تو نیست ) برات چند برش از اونو میزاره و میاره جلوت . شروع می کنی به خوردن هندونه و دیدن ادامه فوتبال ، در حالیکه سیگار دیگری در میاری و شروع به کشیدن می کنی .

   ساعت یازده خانم خونه میگه عموجون شامت حاضره بیارم . میگی آره چقدر طولش دادی . معذرت خواهی می کنه و یه بشقاب پر برنج و یه کاسه خوروشت و یه کاسه ماست برات میاره . میگی مگه خودتون نمی خورین که هر دوشون میگن نه ، همون افطاری بستمونه تا سحر .

   شامت که تموم میشه چائی می خوای که برات میارن . فوتبال تموم شده و تو میزنی یه کانال دیگه و شروع به دیدن یه سریال دیگه می کنی که وسطاشه . بچه خونه رو بردن که بخوابونن صاحبخونه میگه حاجی میشه صدای تلویزیون رو کمتر کنی بچه بایست بخوابه صبح زود بایست بره مهد . میگی در اتاقشو ببندین تا صدا کمتر برسه بهش ، من گوشام سنگینه نمی شنوم باید صدا تلویزیون بلند باشه . به زور بچه رو می خوابونن . تو یه سیگار دیگه می کشی . بعد قرصاتو می خوری .

   ساعت 12 شب خانم خونه میگه عموجون جاتو کجا بندازم بخوابی تو هال یا اتاق . میگی من که خوابم نمبره همین جا برام بنداز می خوام تلویزیون ببینم . جاتو که میندازن دراز میکشی و باز دستور چائی میدی و فیلمی رو که از یکی از کانالها پخش میشه نگاه می کنی . صاحبخونه ها ساعت 1 میرن که بخوابن اما تو همونطور تلویزیون نگاه می کنی همچنان باصدای بلند .

    ساعت 4 خانم خونه میاد آشپزخونه برای گرم کردن سحری و می بینه تو هنوز بیداری ، تو که اونو می بینی میگی تا چائی بزاری یه چیزی بیار بخورم . اونهم چند تا کیک یزدی برات میاره با یه لیوان آب میوه.

   سحری که آماده شد صدات می کنن تو هم میری و بهمراشون سحری می خوری . بعد اذون صبح نماز می خونی ، بعد نماز میگی یه چائی بهم بدین ، چائیتو که خوردی میگیری سیگاری می کشی و بعد می خوابی اما همچنان تلویزیون با صدای بلند روشنه .

   یه ساعت بعد مرد خونه میره سر کار، تو اما خوابی تلویزیون اما روشن ، سه ساعت بعد حدود 8 خانم خونه بچه رو بیدار میکنه برای رفتن مهد . بچه که خوب نخوابیده بود یه کم بد قلقی می کنه برای رفتن و با سر و صداش تو بیدار میشی و داد میزنی اینو ببر بیرون نذاشته بخوابم .

   بچه که سوار سرویسش میشه خانم خونه برمیگرده ، تو میگی صبحونه نمیدی به من ؟ نیم ساعت بعد چائی و صبحونه در آشپزخونه منتظر توست . پس از صبحونه تو دوباره دراز میکشی و سیگار می کشی و یه کم تلویزیون می بینی در حین تماشای اون می خوابی تا ساعت 11 که بیدار میشی . چائی می خوای که خانم خونه چند دقیقه بعد برات میاره بهمراه چند تا میوه . چائی و میوه ات رو می خوری وسیگار می کشی . چند دقیقه بعد خانم خونه قرصاتو میاره که بخوری .

   خانم خونه میگه عموجون ناهارتو کی آماده کنم ، تو میگی هر چه زودتر بهتر . ساعت 1 ناهار می خوری بعد نمازتو می خونی و بعد یه چائی و یه سیگار می خوابی .تا ساعت 4 که بچه از مهد اومده و با سر و صدای بازی کردنش تو بیدار میشی در حالیکه غرو لند می کنی و یه سیگار روشن میکنی دستور میدی چائی و یه چیزی واسه خوردن بیارن برات . عصرونه ات که چائی و پنیر و مربا و کره هست رو می خوری و یه ناخونکی هم به غذای بچه که عدسی هستش و خانم خونه داره بهش میده می زنی . میگی چه خوشمزه هست خانم خونه میره برات یه کاسه عدسی میریزه و میاره و تو می خوری و بعد یه چائی و یه سیگار پشت بندش . بعد رو می کنی به خانم خونه میگی عموجون زنگ بزن به شوهرت بگو اومدنی حلیم بگیره برامون .

   ساعت حدود 7 مرد خونه میاد و تو یه راست میری سر سطل حلیم و میدی به خانم خونه و میگی حلیمو تا گرمه بایست خورد ، تا افطار خیلی مونده یه کاسه برام بریز .

   تلویزیون داره برنامه ای قبل از افطار پخش می کنه و مجری وسطش میاد و میگه توی این روزهای ماه مبارک می دونم همه شما تمام سعی و تلاشتونو می کنین که هر چه بیشتر از لحظات ملکوتی این ماه استفاده کنید قرآن بخونین ، دعا بخونین و ... . تو اما در حالیکه جرعه ای دیگر از چائیتو می خوری آهی می کشی و میگی راست میگه آدم بایست توی این ماه وقت داشته باشه فقط قرآن بخونه و عبادت کنه خوش به حال اینجور آدما !!!!!.  

   

*****************************

پ.ن. 1 : این مهمان تقریبا مصداق عینی دارد .

پ.ن.2 : من اگر بنشینم ، تو اگر بنشینی ، آنچه در می آید پدر هر دوی ماست .

 

خداحافظ همین حالا

لینک
پنجشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٩ - مازنی پاپلی

   فروشنده موفق !   

  یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز میفروشند(Everything under a roof) در ایالت کالیفرنیا میرود.

مدیر فروشگاه به او میگوید: یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم.

در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند فروش داشته است؟

پسر پاسخ داد که یک فروش.

مدیر با تعجب گفت: تنها یک فروش؟

متقاضیان بی تجربه در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند.

حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟

پسر گفت: 134999.50 دلار.

مدیر تقریبا فریاد کشید: 134999.50 دلار؟

مگه چی فروختی؟

پسر گفت: اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه.

بعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی. من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم.

بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک. پس منهم یک بلیزر 4WD به او پیشنهاد دادم که او هم خرید.

مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟

پسر به آرامی گفت: نه، او آمده بود یک بسته نوار بهداشتی بخرد که من گفتم پس ر... شده به آخر هفته ات. بیا یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم.!!!!!!!!

                                     *************************
 
پ.ن 1 )  شاد بودن ، تنها انتقامی است که می توان از زندگی گرفت .

پ.ن 2 )  این متن با ایمیل بدستم رسید .

 

خداحافظ همین حالا

لینک
سه‌شنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٩ - مازنی پاپلی

   بهترین دوران زندگی !   

پانزدهم ژوئن بود و من تا دو روز دیگر وارد سی سالگی می شدم.وارد شدن به دهه ای جدید از زندگیم نگران کننده بود، چون می ترسیدم که بهترین سالهای زندگیم را پشت سر گذاشته ام.

عادت جاری و روزانه من این بود که همیشه قبل از رفتن به سرکار، برای تمرین به یک ورزشگاه می رفتم. من هرروز صبح دوستم نیکولاس را در ورزشگاه می دیدم. او هفتاد و نه سال داشت و پاک از ریخت افتاده بود. آن روز که با او احوالپرسی می کردم، از حال و هوایم فهمید که سرزندگی و شادابی هر روز را ندارم. به همین خاطر، علت امر را جویا شد.به او گفتم که از وارد شدن به سن سی سالگی احساس نگرانی می کنم. با خود فکر می کردم که وقتی به سن و سال نیکولاس برسم، به زندگی گذشته ام چگونه نگاه خواهم کرد. به همین خاطر از نیکولاس پرسیدم :«ببینم، بهترین دوران زندگی شما چه موقعی بود؟»

نیکولاس بدون هیچ تردیدی پاسخ داد: جو، دوست عزیز، پاسخ فیلسوفانه من به سوال فیلسوفانه شما این است:

«وقتی که کودکی بیش نبودم و در اتریش تحت مراقبت کامل و زیر سایه پدر و مادرم زندگی می کردم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.

«وقتی که به مدرسه می رفتم و چیزهایی یاد می گرفتم که الان می دانم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.

«وقتی که برای نخستین بار صاحب شغلی شدم و مسئولیت قبول کردم و به خاطر کار و کوششم حقوقی دریافت کردم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.

«وقتی که با همسرم آشنا و عاشقش شدم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.

 «جنگ دوم جهانی شروع شد، من و همسرم برای نجات جانمان مجبور به ترک وطن شدیم.موقعی که با هم صحیح و سالم، روی عرشه کشتی نشسته، عازم امریکای شمالی شدیم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.

«موقعی که به کانادا آمدیم و صاحب اولاد شدیم، آن زمان بهترین دوران زندگی من بود.

«موقعی که پدری جوان بودم و بچه هایم جلوی چشمانم بزرگ می شدند، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.

«و حالا، جو، دوست عزیزم، من هفتاد و نه سال دارم. صحیح و سالم هستم، احساس نشاط می کنم و زنم را به اندازه ای که روز اول دیده بودمش، دوست دارم، و این بهترین دوران زندگی من است. »

                         *************************
 
پ.ن 1 )  نکته اخلاقی : شما بگوئید .

پ.ن 2 ) این متن با ایمیل بدستم رسید .

خداحافظ همین حالا

لینک
چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - مازنی پاپلی

   یا فاطمه زهرا   

عزیز پر ته ائی ، شه پر ماری                ته تو عالم همه عشق خدائی            

ته نور کبریا ، یار امامی                  ته زهرائی ، همش نور و صفائی              

( عزیز پدرت هستی ، مادر پدرت هستی           در عالم همه ی عشق خدا تو هستی

 تو نور کبریائی هستی ، یار امام هستی             تو زهرائی ، همه وجودت نور و صفاست )

 

شهادت یگانه هستی ، نور کبریائی همیشه جاویدان ، مادر عصمت و طهارت ، پاره تن رسول ا... حضرت فاطمه زهرا ( سلام ا... علیها ) را به همه شیعیان تسلیت عرض می کنم .        

 

خداحافظ همین حالا

لینک
دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - مازنی پاپلی