مازنی پاپلی |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
یک معما از آلبرت انیشتین
این هم یک معما از آلبرت انیشتین که در نوع خود نادر است!
این هم یک معما از آلبرت انیشتین که در نوع خود نادر است! گفتنی است آلبرت انیشتین این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت. مسئله: **************************************** پ.ن 1 : خدائیش معمای خوبیه ، سر کاری نیست . پ.ن 2 : اگه حل کردین بگین ماهی توی خونه چندمه ؟ رنگ خونه چیه ؟ صاحبخونه چه ملیتی داره ؟ و سیگار و نوشیدنی مطلوب صاحبخونه چیه ؟
به گفته وی تنها 2 درصد از مردم جهان می توانند این معما را حل کنند و 98 درصد بقیه از عهده ی حل این مسئله بر نمی آیند. اگر شما خود را جزو همان 2 درصد افراد باهوش دنیا میدانید، پس این گوی و این میدان!
با پاسخ به این مسئله هوش خود را آزمایش کنید و ببینید در میان افراد باهوش دنیا قرار دارید یا خیر.
توضیح اینکه هیچگونه کلک و حقه ای در معما وجود ندارد و تنها منطق محض میتواند شما را به جواب برساند.
در خیابانی 5 خانه در 5 رنگ متفاوت وجود دارد.
در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت زندگی میکند.
این 5 صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت مینوشند، سیگار متفاوت میکشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری میکنند.
جزئیات مسئله:
مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی میکند.
مرد سوئدی، یک سگ دارد.
مرد دانمارکی چای می نوشد.
خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه ی سفید قرار دارد.
صاحب خانه سبز قهوه می نوشد.
شخصی که سیگار Pall Mall می کشد، پرنده پرورش می دهد.
صاحب خانه زرد سیگار Dunhill می کشد.
مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.
مرد نروژی در اولین خانه زندگی میکند.
مردی که سیگار Blends می کشد، در کنار مردی که گربه نگه میدارد زندگی میکند.
مردی که اسب نگهداری میکند، کنار مردی که سیگار Dunhill میکشد زندگی میکند.
مردی که سیگار Blue Master می کشد، آبجو می نوشد.
مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.
مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.
مردی که سیگار Blends می کشد، همسایه ای دارد که آب می نوشد.
سوال:
کدام یک در خانه خود ماهی نگهداری میکند؟
خداحافظ همین حالا
| لینک | شنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٩ - مازنی پاپلی |
قرار
نه این قرارمون نبود
تو بیخبری بری
من خسته شم که تو
بیهمسفر بری
نه این قرارمون نبود
من رنگ شب بشم
تو سرسپرده شی
من جون به لب بشم
باور نمی کنم
این تو خوده تویی
این تو که از خودش
بیخود شده تویی
باور نمیکنم
عشقه منی هنوز
گاهی به قلب من
سر میزنی هنوز
خداحافظ همین حالا
| لینک | پنجشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٩ - مازنی پاپلی |
طاعات و عبادات قبول حاجی ؟
حاجی تلف نشی تو این ماه رمضونی یه وقت !
سه روزه که مهمونی و قراره امشب بری ، البته اگه تمدید نکنی این مهمون ناخوندگیتو .
ساعت هفت عصر صاحبخونه از سر کارش میاد یه سری وسیله برای خونه گرفته ، دست از کیک و چائی خوردنت می کشی و وقتی خانم خونه داره اون وسیله ها رو تو آشپزخونه جابجا می کنه ، تو بازرسیشون می کنی ، چشمت به ماست می افته ، میگی برام یه کاسه ماست بریز .
کاسه رو ور میداری و میای وسط هال جلوی تلویزیون ، با اینکه برات قاشق گذاشتن تو ماست رو سر می کشی . در همین حین چشمت به بچه خونه میافته که داره بسته های چیپس و پفکشو باز می کنه . رو به اون می کنی و میگی به من نمی دی . بچه هم با روئی باز میاد کنارت و چیپس و پفکشو بهت می ده چند تائی خودش ور میداره و میره دنبال ماشین بازی خودش . تو هم مشغول میشی به خوردن چیپس و پفک و ماست . چند لحظه بعد بچه بر میگرده و بسته های خالی رو می بینه ، یه کم غر غر می کنه اما زود با یه شکلات ساکت میشه .
سیگاری ور میداری و در حالیکه بچه کنار تو در حال بازی کردنه همونجا شروع می کنی به سیگار کشیدن .
داره نزدیک افطار میشه سفره رو خانم خونه پهن می کنه و خرما ، چائی ، سوپ ، پنیر ، حلوا و ... میزاره سر سفره و بهت میگه عموجون بفرما بشین ما الان نماز می خونیم میائیم ، تو میری سر سفره و مشغول میشی ، صاحبخونه و زنش در حال نماز خوندن هستن .
پس از افطارت (!) میری نماز بخونی ، تو آشپزخونه وضو میگیری چون راحت تره و دم دست تر ، بعد میری جلوی آئینه و با برس مرد خونه موهای سرتو شونه میکنی و بعد شروع می کنی نشسته نماز خوندن ( چون یه کم کمرت درد میکنه ) با صدای بلند و تقریبا جعفر طیاری تمومش می کنی . بر خلاف همه که روی مبل نشستن ، دستور میدی دو تا بالش برات بیارن و کنترل تلویزیون رو ور میداری و دقیقا جلوی تلویزیون دراز میکشی و این کانال اون کانال می کنی تا خلاصه راضی می شی سریال ماه رمضونی کانال 3 رو نگاه کنی اونهم با صدای بلند . در همین حال میگی برات چائی بیارن ، خانم خونه چائی میاره . میگی خرما بیارین من قند دارم . بعد سیگار میکشی .
سریال اول که تموم میشه همین کانال فوتبال داره که هنوز شروع نشده. خانم خونه میگه : عموجون بزن کانال 2 سریال داره ، می زنی کانال 2 سریال داره شروع میشه اما باز می زنی 3 و میگی امشب سریال بی سریال فوتبال داره . همه از حجب و حیاشون ساکت میشن .
وسط فوتبال میگی خربزه ای ، هندونه ای چیزی ندارین . چون خانم خونه توی آشپزخونه داره برات شام درست میکنه ، مرد خونه پا میشه میره یه هندونه می بره و توی یه بشقاب ( میدونه پیش دستی جوابگوی تو نیست ) برات چند برش از اونو میزاره و میاره جلوت . شروع می کنی به خوردن هندونه و دیدن ادامه فوتبال ، در حالیکه سیگار دیگری در میاری و شروع به کشیدن می کنی .
ساعت یازده خانم خونه میگه عموجون شامت حاضره بیارم . میگی آره چقدر طولش دادی . معذرت خواهی می کنه و یه بشقاب پر برنج و یه کاسه خوروشت و یه کاسه ماست برات میاره . میگی مگه خودتون نمی خورین که هر دوشون میگن نه ، همون افطاری بستمونه تا سحر .
شامت که تموم میشه چائی می خوای که برات میارن . فوتبال تموم شده و تو میزنی یه کانال دیگه و شروع به دیدن یه سریال دیگه می کنی که وسطاشه . بچه خونه رو بردن که بخوابونن صاحبخونه میگه حاجی میشه صدای تلویزیون رو کمتر کنی بچه بایست بخوابه صبح زود بایست بره مهد . میگی در اتاقشو ببندین تا صدا کمتر برسه بهش ، من گوشام سنگینه نمی شنوم باید صدا تلویزیون بلند باشه . به زور بچه رو می خوابونن . تو یه سیگار دیگه می کشی . بعد قرصاتو می خوری .
ساعت 12 شب خانم خونه میگه عموجون جاتو کجا بندازم بخوابی تو هال یا اتاق . میگی من که خوابم نمبره همین جا برام بنداز می خوام تلویزیون ببینم . جاتو که میندازن دراز میکشی و باز دستور چائی میدی و فیلمی رو که از یکی از کانالها پخش میشه نگاه می کنی . صاحبخونه ها ساعت 1 میرن که بخوابن اما تو همونطور تلویزیون نگاه می کنی همچنان باصدای بلند .
ساعت 4 خانم خونه میاد آشپزخونه برای گرم کردن سحری و می بینه تو هنوز بیداری ، تو که اونو می بینی میگی تا چائی بزاری یه چیزی بیار بخورم . اونهم چند تا کیک یزدی برات میاره با یه لیوان آب میوه.
سحری که آماده شد صدات می کنن تو هم میری و بهمراشون سحری می خوری . بعد اذون صبح نماز می خونی ، بعد نماز میگی یه چائی بهم بدین ، چائیتو که خوردی میگیری سیگاری می کشی و بعد می خوابی اما همچنان تلویزیون با صدای بلند روشنه .
یه ساعت بعد مرد خونه میره سر کار، تو اما خوابی تلویزیون اما روشن ، سه ساعت بعد حدود 8 خانم خونه بچه رو بیدار میکنه برای رفتن مهد . بچه که خوب نخوابیده بود یه کم بد قلقی می کنه برای رفتن و با سر و صداش تو بیدار میشی و داد میزنی اینو ببر بیرون نذاشته بخوابم .
بچه که سوار سرویسش میشه خانم خونه برمیگرده ، تو میگی صبحونه نمیدی به من ؟ نیم ساعت بعد چائی و صبحونه در آشپزخونه منتظر توست . پس از صبحونه تو دوباره دراز میکشی و سیگار می کشی و یه کم تلویزیون می بینی در حین تماشای اون می خوابی تا ساعت 11 که بیدار میشی . چائی می خوای که خانم خونه چند دقیقه بعد برات میاره بهمراه چند تا میوه . چائی و میوه ات رو می خوری وسیگار می کشی . چند دقیقه بعد خانم خونه قرصاتو میاره که بخوری .
خانم خونه میگه عموجون ناهارتو کی آماده کنم ، تو میگی هر چه زودتر بهتر . ساعت 1 ناهار می خوری بعد نمازتو می خونی و بعد یه چائی و یه سیگار می خوابی .تا ساعت 4 که بچه از مهد اومده و با سر و صدای بازی کردنش تو بیدار میشی در حالیکه غرو لند می کنی و یه سیگار روشن میکنی دستور میدی چائی و یه چیزی واسه خوردن بیارن برات . عصرونه ات که چائی و پنیر و مربا و کره هست رو می خوری و یه ناخونکی هم به غذای بچه که عدسی هستش و خانم خونه داره بهش میده می زنی . میگی چه خوشمزه هست خانم خونه میره برات یه کاسه عدسی میریزه و میاره و تو می خوری و بعد یه چائی و یه سیگار پشت بندش . بعد رو می کنی به خانم خونه میگی عموجون زنگ بزن به شوهرت بگو اومدنی حلیم بگیره برامون .
ساعت حدود 7 مرد خونه میاد و تو یه راست میری سر سطل حلیم و میدی به خانم خونه و میگی حلیمو تا گرمه بایست خورد ، تا افطار خیلی مونده یه کاسه برام بریز .
تلویزیون داره برنامه ای قبل از افطار پخش می کنه و مجری وسطش میاد و میگه توی این روزهای ماه مبارک می دونم همه شما تمام سعی و تلاشتونو می کنین که هر چه بیشتر از لحظات ملکوتی این ماه استفاده کنید قرآن بخونین ، دعا بخونین و ... . تو اما در حالیکه جرعه ای دیگر از چائیتو می خوری آهی می کشی و میگی راست میگه آدم بایست توی این ماه وقت داشته باشه فقط قرآن بخونه و عبادت کنه خوش به حال اینجور آدما !!!!!.
*****************************
پ.ن. 1 : این مهمان تقریبا مصداق عینی دارد .
پ.ن.2 : من اگر بنشینم ، تو اگر بنشینی ، آنچه در می آید پدر هر دوی ماست .
خداحافظ همین حالا
| لینک | پنجشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٩ - مازنی پاپلی |
فروشنده موفق !
یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز میفروشند(Everything under a roof) در ایالت کالیفرنیا میرود.
مدیر فروشگاه به او میگوید: یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم.
در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند فروش داشته است؟
پسر پاسخ داد که یک فروش.
مدیر با تعجب گفت: تنها یک فروش؟
متقاضیان بی تجربه در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند.
حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟
پسر گفت: 134999.50 دلار.
مدیر تقریبا فریاد کشید: 134999.50 دلار؟
مگه چی فروختی؟
پسر گفت: اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه.
بعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی. من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم.
بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک. پس منهم یک بلیزر 4WD به او پیشنهاد دادم که او هم خرید.
مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟
پسر به آرامی گفت: نه، او آمده بود یک بسته نوار بهداشتی بخرد که من گفتم پس ر... شده به آخر هفته ات. بیا یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم.!!!!!!!!
*************************
پ.ن 1 ) شاد بودن ، تنها انتقامی است که می توان از زندگی گرفت .
پ.ن 2 ) این متن با ایمیل بدستم رسید .
خداحافظ همین حالا
| لینک | سهشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٩ - مازنی پاپلی |
بهترین دوران زندگی !
پانزدهم ژوئن بود و من تا دو روز دیگر وارد سی سالگی می شدم.وارد شدن به دهه ای جدید از زندگیم نگران کننده بود، چون می ترسیدم که بهترین سالهای زندگیم را پشت سر گذاشته ام.
عادت جاری و روزانه من این بود که همیشه قبل از رفتن به سرکار، برای تمرین به یک ورزشگاه می رفتم. من هرروز صبح دوستم نیکولاس را در ورزشگاه می دیدم. او هفتاد و نه سال داشت و پاک از ریخت افتاده بود. آن روز که با او احوالپرسی می کردم، از حال و هوایم فهمید که سرزندگی و شادابی هر روز را ندارم. به همین خاطر، علت امر را جویا شد.به او گفتم که از وارد شدن به سن سی سالگی احساس نگرانی می کنم. با خود فکر می کردم که وقتی به سن و سال نیکولاس برسم، به زندگی گذشته ام چگونه نگاه خواهم کرد. به همین خاطر از نیکولاس پرسیدم :«ببینم، بهترین دوران زندگی شما چه موقعی بود؟»
نیکولاس بدون هیچ تردیدی پاسخ داد: جو، دوست عزیز، پاسخ فیلسوفانه من به سوال فیلسوفانه شما این است:
«وقتی که کودکی بیش نبودم و در اتریش تحت مراقبت کامل و زیر سایه پدر و مادرم زندگی می کردم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
«وقتی که به مدرسه می رفتم و چیزهایی یاد می گرفتم که الان می دانم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
«وقتی که برای نخستین بار صاحب شغلی شدم و مسئولیت قبول کردم و به خاطر کار و کوششم حقوقی دریافت کردم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
«وقتی که با همسرم آشنا و عاشقش شدم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
«جنگ دوم جهانی شروع شد، من و همسرم برای نجات جانمان مجبور به ترک وطن شدیم.موقعی که با هم صحیح و سالم، روی عرشه کشتی نشسته، عازم امریکای شمالی شدیم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
«موقعی که به کانادا آمدیم و صاحب اولاد شدیم، آن زمان بهترین دوران زندگی من بود.
«موقعی که پدری جوان بودم و بچه هایم جلوی چشمانم بزرگ می شدند، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
«و حالا، جو، دوست عزیزم، من هفتاد و نه سال دارم. صحیح و سالم هستم، احساس نشاط می کنم و زنم را به اندازه ای که روز اول دیده بودمش، دوست دارم، و این بهترین دوران زندگی من است. »
*************************
پ.ن 1 ) نکته اخلاقی : شما بگوئید .
پ.ن 2 ) این متن با ایمیل بدستم رسید .
خداحافظ همین حالا
| لینک | چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - مازنی پاپلی |
یا فاطمه زهرا
عزیز پر ته ائی ، شه پر ماری ته تو عالم همه عشق خدائی
ته نور کبریا ، یار امامی ته زهرائی ، همش نور و صفائی
( عزیز پدرت هستی ، مادر پدرت هستی در عالم همه ی عشق خدا تو هستی
تو نور کبریائی هستی ، یار امام هستی تو زهرائی ، همه وجودت نور و صفاست )
شهادت یگانه هستی ، نور کبریائی همیشه جاویدان ، مادر عصمت و طهارت ، پاره تن رسول ا... حضرت فاطمه زهرا ( سلام ا... علیها ) را به همه شیعیان تسلیت عرض می کنم .
خداحافظ همین حالا
| لینک | دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - مازنی پاپلی |
خرج که از کیسه مهمان بود حاتم طائی شدن آسان بود !
مهدیه مربی شاهین نازنینم تعریف می کنه که :
دیروز حوالی ظهر که بچه ها ناهارشونو خورده بودند بهشون گفتم برین تو اطاق سر جاهاتون بگیرین بخوابین منم الان میام .
بچه ها رفتند اتاق و من هم مشغول جمع و مرتب کردن کیف بچه ها شدم یه کم گذشت دیدم سر و صدائی از بچه ها نمیاد و این برخلاف همیشه بود که بچه ها تا من نمی رفتم و اونارو نمی خوابوندم جیغ و داد می زدند و همش در حال سر و صدا کردن و بازیگوشی بودند . یه کم که جلوتر رفتم و نزدیک در اتاق شدم دیدم عجب بوی خوبی میاد و باز هم خودتون میدونین که این هم تو اون جمع 4 تائی بچه های دو – سه ساله بعید بود ( !!! ) .
رفتم تو، دیدم بعله دوباره آقا شاهین دسته گل به آب داده ، کیف منو ورداشته ، همه دار و ندار کیفم رو ریخته وسط اتاق ، ادکلن منو گرفته ، کلی به سر و صورت و لباسای خودش زده ، بعد هم بچه ها رو نشونده به همه اونا ادکلن زده ، حالا هم داره اتاق رو معطر می کنه .
************************************
خداحافظ همین حالا
| لینک | شنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - مازنی پاپلی |
جهان سومی
بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...
داستان کیفیت زندگی و" رشد" آدمها در جاهایی که "جهان سوم " نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ....
از هردوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی ...
شادی ها و دغدغه های کودکی ما :
در همان گوشه دنیا که "جهان سوم "نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک...
شادی کودکیمان این است که کلکسیون "پوست آدامس" جمع کنیم...
یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم...
توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و درکوچههای خاکی فوتبال بازی کنیم...
اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود...
اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند ...
اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند....
از دیفتری میترسیدیم...
از وبا......
از جنون گاوی ...
مدرسه، دغدغه ما بود...
خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود.....
تکلیفهای حجیم عید ...
یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انارمیداد....
شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما :
دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده ...
در این دوره، شادیهایمان جنس " ممنوعی" دارند...
اینکه موقتی عاشق شوی...
دوست داشتن را امتحان کنی...
اینکه لبت را با لبی آشنا کنی....
اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگزار میکردیم...
در خیالمان عاشق میشویم...همخوابه میشویم...میبوسیم....
کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره ....
این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم..
به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را....
با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم...
یا اینکه نگوییم "دوستت دارم" و بگوییم "امروز خانه خالی دارم"
در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...
اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی.....
بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای "، آینده تو ، شغل تو، همسر تو و لقب تو را تعیین کند...
تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...
شادی ها و دغدغه های جوانی ما:
شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر...
شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند..
مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ...
اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود....
رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...
هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی ...
و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند...
بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود...
با پول شهوتت را میخری...
با گردی سفید مست میشوی نه با شراب...
با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود...
اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو ، جهان سومی میشود...
اینکه در سال چند بار لبخند میزنی....
در روز چند بار گریه میکنی...
راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند...
و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست .....
دراین دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند وقلبت را به تپش وادارد....
در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست...
لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست ...
در این جهان سوم، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...
اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.....
اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست ...
گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...
اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند.....
گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو "جهان سوم را درست میکنی؟
*********************************
خداحافظ همین حالا
| لینک | شنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - مازنی پاپلی |
مساعده
کم آوردم ؛
مساعده گرفتم ،
تا پیش بیافتم .
سر برج شد ، مالامال هزینه ها
پیش نیافتاده ، پس افتادم .
******************************
پ.ن : داشتم سر رسید دو سال پیشم رو برای یافتن مطلبی که یادداشت کرده بودم ورق می زدم . درون برگه ای از آن نوشته بودم : آقای ......... مبلغ ........... تومان قرض گرفت و قرار شد پس از دریافت مساعده این ماه پس دهد .
از آن تاریخ دو سال گذشته ، اما خبری از ادای قرض آن آقا نشد . البته در طی این دو سال چند باری یادآوری کرد که قرضتونو به زودی میارم میدم . اما این به زودی هم خیلی دیر شد و می شود مثل همیشه (از این قرض دادنها و عدم دریافتها زیاد داشته ام ) .
خداحافظ همین حالا
| لینک | پنجشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - مازنی پاپلی |
عجیبه! ، اما تقریبا همه اینجوریند !
1. the most important thing for a woman is financial security.
2. Although this is so important, they still go out and buy expensive Clothes.
3. Although they always buy expensive clothes, they never have something To wear.
4. Although they never have something to wear, they always dress Beautifully.
5. Although they always dress beautifully, their clothes are always just "An old rag".
6. Although their clothes are always "just an old rag", they still Expect you to compliment them.
7. Although they expect you to compliment them, when you do, they don't Believe you
-1 برای بیشتر خانوم ها مهم ترین مسئله ،امنیت مالی است.
-2 با این که امنیت مالی برایشان بسیار مهم است،ولی باز هم بیرون می رن و لباس های گرون قیمت می خرن.
-3 با این که همیشه لباس های گرون قیمت می خرن،ولی مدام میگن که چیزی ندارن بپوشن.
4 -با این که می گن چیزی ندارن بپوشن، ولی همیشه هم قشنگ و شیک لباس می پوشن.
-5 با این که همیشه قشنگ و شیک لباس می پوشن،ولی می گن لباس هام دیگه کهنه و درب و داغونه.
-6 با این که میگن که لباس هاشون کهنه و درب و داغونه،ولی انتظار دارن که شما همیشه از تیپ شون تعریف کنید.
-7 با این که همیشه انتظار دارن ازتیپ شون تعریف کنید،ولی وقتی هم شما این کار رو می کنین ...حرف هاتونو باور نمی کنن.(می فهمن که داری مخ شونو می زنی)
****************************************
1. All men are extremely busy.١ -1 تمامی آقایون شدیداً گرفتار کار و بیزنس خودشون هستند -2 در حالـی که شدیداً گرفتار کار و بیزنس خودشون هستند،ولی در هرصورت وقت واسه خانوم ها دارند. -3 در حالـی که در هر صورت وقت واسه خانوم ها دارند، ولی اون ها رو به حساب نمی آرن. -4 در حالی که اون هارو به حساب نمی آرن، ولی همیشه یکی تو دست و بالشون هست. -5 در حالی که همیشه یکی تو دست و با لشون هست،ولی بازم شانسشون رو روی تور کردن بقیه خانوم ها امتحان می کنن. 6- در حالی که شانس شونو روی بقیه خانوم ها امتحان می کنن،ولی دستپاچه می شن وقتی زنی ترکشون می کنه. -7 در حالی که دستپاچه می شن وقتی زنی ترکشون می کنه، ولی بازم درس عبرت نمی گیرن وهنوز هم می خوان شانس شون رو روی بقیه خانوم ها امتحان کنند.
خداحافظ همین حالا
2. Although they are so busy, they still have time for women.
3. Although they have time for women, they don't really care for them.
4. Although they don't really care for them, they always have one Around.
5. Although they always have one around them, they always try their Luck with others.
6. Although they try their luck with others, they get really pissed off If the women leaves them.
7. Although the women leaves them they still don't learn from their Mistakes and still try their luck with others
| لینک | پنجشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - مازنی پاپلی |

